تبليغاتX
همپای عشق
کاش می گفتی چیست،آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری ست .......

نگاه كن كه غم درون ديده ام ،چگونه قطره قطره آب ميشود

چگونه سايه ي سياه سركشم اسير دست آفتاب ميشود

نگاه كن تمام هستيم خراب ميشود

شراره اي مرا به كام مي كشد

مرا به اوج مي برد،مرا به دام مي كشد

نگاه كن تمام آسمان من پر از شهاب ميشود

تو آمدي ز دورها و دورها ، ز سرزمين عطرها و نورها

نشانده اي مرا كنون به زورقي

ز عاجها ، ز ابرها ، بلورها

مرا ببر اميد دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره مي كشاني ام ، فراتر از ستاره مي نشاني ام

نگاه كن ،من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چين بركه هاي شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما

به اين كبود غرفه هاي آسمان

كنون به گوش من دوباره ميرسد

صداي تو ، صداي بال برفي فرشتگان

نگاه كن كه من كجا رسيده ام

به كهكشان ،به بيكران ،به جاودان

كنون كه آمديم تا به اوجها ،مرا بشوي با شراب موجها

مرا بپيچ در حرير بوسه ات ، مرا بخواه در شبان ديرپا

مرا دگر رها مكن ،مرا از اين ستاره ها جدا مكن

نگاه كن كه موم شب براه ما،چگونه قطره قطره آب ميشود

صراحي ديدگان من

به لاي لاي گرم تو ،لبالب از شراب خواب ميشود

نگاه كن ، تو ميدمي و آفتاب ميشود......

((فروغ فرخزاد))

نوشته شده توسط آریا - ارغوان  در ساعت 8:54 | لینک  | 

از ياد نمي برم تو را و عشق زيباي تو را

لحظه قشنگ دوست داشتن و به اوج رسيدن را

خواستني و تمام نشدني

حالا اينجا كنار اين همه خاطره باراني ، تنها به تو مي گويم :

دوستت دارم

كه مي خواهم بماني ، بمانم

نه لحظه ها و ثانيه ها ، نه، كه در تمام نفسها

بي دردريغ تر از هميشه

حضور معطر تو

بودن درست آن زمان كه نيستي

نيستي و لحظه ها با بوي خاطره هامان جان مي گيرند.

براي من فقط يك نگاه تو همين قدر كه بدانم هستي

كافي ست .

حالا همين جا و هر جا

يك حس آشنا

مرا با خود مي برد ، فرياد مي زند :

كه هستم با تو ، در كنار تو

نوشته شده توسط آریا - ارغوان  در ساعت 8:2 | لینک  | 

حرفهاي ما هنوز ناتمام

تا نگاه مي كني ، وقت رفتن است

باز همان حكايت هميشگي

پيش از آنكه با خبر شوي

لحظه ي عزيمت تو ناگزير ميشود

اي دريغ و حسرت هميشگي !

ناگهان چقدر زود ،‌دير مي شود.

يك چشم من اندر غم دلدار گريست

چشم دگرم حسود بود و نگريست

چون روز وصال آمد او را بستم

گفتم نگريستي ، نبايد نگريست

نوشته شده توسط آریا - ارغوان  در ساعت 9:31 | لینک  | 

اي رفته از برم به دياران دوردست

با هر نگين اشك به چشم تر مني

هر جا كه عشق هست و وصفا هست و بوسه هست

در خاطر مني

هر شامگه كه جامه ي نيلين آسمان

پولك نشان ز نقش هزاران ستاره است

هر شب كه مه جو دانه ي الماس بي رقيب

بر گوش شب بجلوه چنان گوشواره است

آن بوسه ها و زمزمه هاي شبانه را

يادآور مني

در خاطر مني

در موسم بهار ، كز مهر بامداد ، تكدختر نسيم

مشاطه وار موي مرا شانه مي كند

آندم كه شاخ پر گل باغي بدست باد

خم ميشود كه بوسه زند بر لبان من

وانگاه نرم نرم ، گلهاي خويش را به سرم دانه مي كند

آن لحظه ، اي رميده زمن در بر مني، در خاطر مني

هر روز نيمه ابري پاييز دلپسند

كز تند بادها با دست هر درخت

صدها هزار برگ ز هر سو چو پول زرد، رقصنده در هوا

وان روزها كه در كف اين آبي بلند

خورشيد نيمروز، چون سكه طلاست

تنها تويي تو كه روشنگر مني ، در خاطر مني

هر سال چون سپاه زمستان فرا رسد، از راههاي دور

در بامداد سرد كه بر ناودان كوي

قنديل هاي يخ دارد شكوه و جلوه ي آويزه بلور

آن لحظه ها كه رقص كند برف در فضا، همچون كبوتري

وانگه براي بوسه نشيند مست و شاد

پروانه هاي برف به م‍ژگان دختري

در پيش ديده ي من ودر منظر مني ، در خاطر مني

آن صبح ها كه گرمي جانبخش آفتاب

چون نشئه ي شراب دود در ميان پوست

يا آن شبي كه رهگذري مست و نغمه خوان

دل مي برد به بانگ خوش آهنك دوست دوست

در باور مني ، در خاطر مني

ارديبهشت ماه ،‌يعني زمان دلبري دختر بهار

كز تكچراغ لاله چراغاني است باغ

وز غنچه هاي سرخ تك تك ميان سبزه فروزان بود چراغ

وانگه كه عاشقانه بپيچد به دلبري ، بر شاخ نسترن ، نيلوفري سپيد

آيد مرا بياد : كه نيلوفر مني ،‌در خاطر مني

هر جا كه بزم هست و زنم جام را بجام

در گوش من صداي تو گويد كه نوش نوش

اشكم دود به چهره و لب مينهم به جام

شايد روم ز هوش

باور نمي كني كه بگويم حكايتي

آن لحظه اي كه جام بلورين به لب نهم

در ساغر مني ، در خاطر مني

برگرد اي پرنده رنجيده باز گرد

بازآ كه خلوت دل من آشيان تست

در راه در گذر در خانه در اتاق ، هر سو نشان تست

با چلچراغ ياد تو نوراني ام هنوز

پنداشتي كه نور تو خاموش ميشود؟

پنداشتي كه رفتي و ياد گذشته مرد؟

وان عشق پايدار فراموش ميشود؟

نه ، اي اميد من

ديوانه توام ، افسونگر مني

هر جا به هر زمان ، در خاطر مني

 

((مهدي سهيلي ))

 

 

 

نوشته شده توسط آریا - ارغوان  در ساعت 9:56 | لینک  | 

دزديده چون جان ميروي اندر ميان جان من

سرو خرامان مني اي رونق بستان من

چون ميروي بي من مرو اي جان جان بي تن مرو

وز چشم من بيرون مشو اي شعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرم

تا آمدي اندر برم شد كفر و ايمان چاكرم

اي ديدن تو دين من وي روي تو ايمان من

بي پا و سركردي مرا بي خواب و خور كردي مرا

سرمست و خندان اندرآ اي يوسف كنعان من

از لطف تو چون جان شدم وزخويشتن پنهان شدم

اي هست تو پنهان شده در هستي پنهان من

گل جامه در از دست تو اي چشم نرگس مست تو

اي شاخ ها آبست تو اي باغ بي پايان من

اي جان پيش از جانها وي كان پيش از كانها

اي آن پيش از آن ها اي آن من اي آن من

منزلگه ما خاك ني گر تن بريزد باك ني

انديشه ام افلاك ني اي وصل تو كيوان من

اي بوي تو در آه من وي آه تو همراه من

بر بوي شاهنشاه من  شد رنگ و بو حيران من

اي شه صلاح الدين من ره دان من ره بين من

اي فارغ از تمكين من اي برتر از امكان من

 

((غزليات شمس تبريزِِي ))

نوشته شده توسط آریا - ارغوان  در ساعت 11:48 | لینک  |